maskonline
maskonline

   http://maskonline.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

roman شرط بندي دردسر ساز(10)

roman شرط بندي دردسر ساز(10)

--داري چيكار ميكني؟
نفسمو تو سينه حبس كردم....خب الي قوي و با شهامت برگرد سمتش مگه چيكار كردي تو؟؟؟؟ اصلا يني چه ادم دم به دقيقه اتاقش درش قفل باشه ؟؟؟ با اين حرفا با اعتماد به نفس برگشتم سمتش و نگاهش كردم...ولي مثل يه بادكنك باد كرده اعتماد به نفسم فوت شد هوا...اخه با اون هيبت و اخم ادم هرچقدرم قوي باشه وا ميمونه!!!
از موهاي خيسش چيك چيك اب ميچكيد هميشه كه بهم ريخته بود الان ديگه شده بود جنگل ولي چتري ريخته بود توي صورتش.....توي اون تاريك روشن اتاق برق چشما و موهاي قشنگشو نميتونستم نايده بگيرم...الي جون من احساساتي نشو!!! اينهمه رو خودت كار كردي يادت كه نرفته؟؟؟..نه....اوف البته اخم عميق رو پيشونيه بلندشم نميتونستم ناديده بگيرم ....گره ي حوله ي بلند بنفششو محكم كرد و قدم قدم اومد نزديكم...منم قدم قدم همينطور كه داشتم نگاهش ميكردم رفتم عقب..اين بازيه قدم قدم كي تموم ميشه؟
خوردم به ميز... حركت نكردم ولي اون لحظه لحظه نزديكتر ميشد وقتي رسيد كنارم تمام اعتماد به نفساي به سقف چسبيده امو جمع كردمو گفتم
--چيزي شده سيا؟....سياوش!
با لبخند همينطور كه نگاهش به چشمام بود دستشو از توي جيب حوله اش دراورد و برد كنارمو قابو برداشت. و بهش خيره شد...با كنجكاوي به قاب توي دستش نگاه ميكردم كه نگاهمو قافل گير كرد... لبخند پهني زدم ....خب موقعيت خوب نيست ديگه وقت رفتنه....BY MESTER!!!!!!!!...صاف ايستادم كه مچ دستمو گرفت و اروم و مرموز گفت
--خب سركار خانوم اليسا خانوم اينجا چيكار ميكردي؟
نفسي كشيدم...اه خدايا من چرا تازگيا دارم جلو اين كم ميارم؟؟؟ ....الي تو ميتوني برق توي چشماشو كه الان ناجور داره چشماتو ميزنه بي خيال بشي ...ميتوني ضربان قلبت به خاطر فضاي به وجود اومده رو بي خيال بشي....و در نهايت ميتوني مثل هميشه با قلدري زل بزني تو چشماشو بگي....گفتم
--من هر كاري بخوام ميكنم به كسيم ربط نداره !
قاب توي دستشو با مكث گذاشت روي صندلي كنارشو اومد نزديكتر و مقابلم ايستادو دست ديگه اشو رو هوا تكون دادو گفت
--خب الان من از فضولي بدم مياد چيكار ميخواي بكني؟
چشمامو بستم ...اگر ديديد جواني بر ميزي تكيه كرده بدانيد خل شده است و گريه كرده!
عجيب بعضي وقتا شعرام قل قل ميكنه....دوباره چشمامو باز كردم بازم يه نفس عميق كه فوت شد تو صورت خودش ....نفسمو كه فوت كردم تو صورتش اخمش كمي رفت و جاشو بازم يه لبخند پر كرد....هنوز دستم توي دستش بود وگرنه حتما فرار كرده بودم صورتشو اورد نزديكتر و بدجنس تر از قبل گفت
--براي چي وقتي ميترسي بلف ميزني؟ از من ميترسي؟
آه اون به من و غيرتم توهين كرد....چي؟ منو بلف زني؟ عمرا!
--برو اقاي سياوش خان توهم زدي!!! 
از صداي مرتعشم تعجب كردم....نه واقعا يه چيزيم شده....
لبخندش عميق تر شد بازم صورتشو اورد نزديكتر پيشونيشو چسبوند به پيشونيم....صورتم خيس شد....چشمامو بستم ...دوباره قلبم شروع كرد خودشو به درو ديوار زدن....باد ملايمي به صورتم خورد ...چشمامو باز كردم كه ديدم داره فوت ميكنه توي صورتم....واي اون از منم ديونه تره!
اخمامو كردم توهمو تا خواستم اعتراضي كنم بازم نفس عميقي كشيدو فوت كرد تو صورتم....
--لطفا جوجوها توي اتاق رييس سرك نكشن!
بعدم صورتشو از رو صورتم برداشت با انگشتش زد روي بينيم... دستمو رها كردو ازم فاصله گرفت...هنوز توي بهت بودم كه گفت
--خب برو مامانم الان كله امو ميكنه انقدر معطل كرديم....
نگاهم افتاد به قاب عكس روي صندلي.. نگاهي به سيا كردم كه در كمدشو باز كرده بود و حواسش به من نبود....سريع خيز برداشتم قابو از روي ميز برداشتم گرفتم بالا تا ببينمش....باتعجب ديدم عكس يه دختره ....يه دختر جوان با لباس نظامي...؟ قاب عكسش توي اتاق سياوش؟ براي چي؟....
با صداي سرفه ي سيا برگشتم سمتش و خيره شدم به صورتش....ميدونم قيافه ام اويزون شده بود...ميدونم يه چيزيم شد عكسو ديدم يه غم توي چشمام بيداد ميكرد...غمي كه نميدونستم از چيه؟ براي چيه؟ يا شايدم داشتم پنهانش ميكردم....
سياوش نگاهش كه به صورتم افتاد دستي روي صورتش كشيدو اروم گفت
--قضيه اون چيزي نيست كه فكرشو ميكني!
سعي كردم لبخند بزنم...اره حتما راست ميگه من دارم توهم ميزنم...اما لبخندم بيشتر شبيه يه زهرخند شد....سيا دستامو توي دستاش گرفتو اروم و با لحن مهربوني كه هيچ وقت ازش نديدم گفت
--اليسا بعدا راجع به بهش حرف ميزنيم باشه؟ مغز كوچولوت فكراي اشتباه ميكنه نه؟
عكس يه دختر نظامي...حتما همكارش بوده...حتما عاشقش بوده كه عكسش توي اتاقشه ...اوه نه! قاب عكس ....دختر قشنگيم بود يني اگه راستشو بخوام بگم خيلي قشنگ بود....چرا حالا؟ حالا كه دلم براي نگاهاي رنگيش ضعف ميره...حالا كه لبخنداي مهربونش ارومم ميكنه....اما خودم از اولم ميدونستم يه دختردزد بي كسوكار و چه به اين حرفا؟
--اليسا داري به چي فكر ميكني؟
--باشه سياوش بعدا راجع به بهش صحبت ميكنيم؟ نه؟ اصلا نيازي نيست راجع به بهش صحبت كنيم ....ها؟
دستامو اروم از دستش كشيدم بيرون و رفتم سمت در اتاق...برنگشتم ببينم عكس العملش چي بوده يا نگاهش چه رنگي بوده...راستي من از چشم رنگي بدم ميومد مگه اينطور نبود....بغضمو قورت دادمو سرمو به معني تاييد تكون دادم


سياوش



نميدونم الان چي در موردم فكر ميكنه...اصلا در موردم فكر ميكنه؟بهم گفت اصلا نيازي نيست راجع بهش صحبت 


كنيم!!!اين يعني...من براش مهم نيستم!


اينقدر براش مهم نيستم كه عكس هي دختر رو ديد و گفت نياز نيست توضيح بدي..


سرمو با شدت تكون دادم و موهامو از توي صورتم زدم بالا!با پنجه هام موهامو طبق عادت هميشگيم كشيدم سمت 


بالا و ....دوباره موهام ريختن توي صورتم!


حولمو از تنم در اوردم و پرت كردم روي تخت..يه سشوار اورژانسي به موهام زدم و بعد از چند وقت انگار كه تازه 


خودمو تو اينه ديده باشم مثل ديوونه ها زل زدم به خودم..صورتمو بردم تو آينه و با انگشتم زدم دوبار زدم به 
پيشونيم..


هي پسر كجايي؟اون عكس فاطمه رو ديد!ميفهمي؟فاطمه همون كه يه روزي عشقت بود..


با تعجب سرمو بردم و عقب و به چشماي خودم كه داشتم با تعجب به خودم نگاه ميكردم زل زدم..من چي گفتم؟


يه روزي عشقم بود؟يعني ديگه نيست؟يعني الان الي جاي اونو گرفته برام؟پس چرا عكسش هنوزم روي ميزم بود؟


اما خب...مهم نيست...اون قاب رو پشت و رو گذاشته بودم!تازه بقيه ي عكساشم از در و ديوارم كنده ام و جمع 


كرد!خب پس...اين يعني من ديگه تمايلي به مرور خاطرات گذشتم ندارم!


فازمه هر كي كه بود..هر چي كه بود..گذشت!مرد..تموم شد!اون حتما خوشحال ميشه اگه بفهمه من دارم خوشبخت 
ميشم!


دوباره زدم به پيشونيم اين بار با عصبانيت به خودم گفتم:


_ پس چه مرگته سيا..الي رو داري به خاطر كسي كه مرده از دست ميدي ميفهمي يا نه؟اون مرده..نبايد عكساشو 


اينجا نگه داري...الي زنته احمق!


زنمه..!!!


با ياد اوري اين موضوع سرمو باز هم تكون دادم و يه لحظه از يادآوري چشماش كه وقتي عكس فاطمه رو ديد با 


تعجب بهم زل زده بود و بعد صداي لرزونش كه گفت بعدا توضيح بده و يا اصلا نيازي نيست و بعد هم رنگ نگاهش كه 


غمگين شده بود...لبخند زدم!


اه خدايا..من چقد گيجم..اون هول شده بود!اون ميخواست تظاهر به بي تفاوتي بكنه..آخ خدايا عاشقتم!


يه بشكن و يه چشمك به خودم زدم و رفتم سر وقت كمدم!


يه پيراهن سفيد پوشيدم و روش يه پليور سورمه اي با شلوار كتون سفيد راسته و كفشاي كالج سورمه اي!


موهامو خواستم ژل بزنم كه ديدم همينجوري خودش شلخته هست خوشگله!


خوشم ميومد از مدل موهام..مخصوصا الانا كه يه كمي بلند شده بود و سر شونه هام بود!يه تكون به سرم دادم و يه 


پنجه رفتم توش و ايول...شدم يه مانكن آمريكايي!


بدو از اتاق زدم بيرون و رفتم پايين!جلوي سالن كه رسيدم پشت ديوار سنگر گرفتم و يواشكي سرمو بردم تو سالن 
ببينم كيا حاضر شدن؟


خب...مامان كه با انگشتاش روي دسته مبل ضرب گرفته بود و سحر خيلي خجسته داشت يه دونه سيب رو توي اين 


دست و اون دستش ميچرخوند و فرشته هم دستش زير چونش بود و به انگشتاي مامان زل دزه بود و ....پس كو 
الي؟!


با تعجب از پشت ديوار اومدم بيرون و گفتم:


_ الي هنوز حاضر نشده؟كو پس؟


مامانم با عصبانيت از روي مبل هاي سلطنتي طلاييمون كه پارسال خريده بوديم بلند شد و رو به سحر و فرشته 
گفت:


_ آقا بالاخره اومدن!بريم دخترا!


با اخماي ظاهري جلوشو سد كردم و گفتم:


_ ميگم الي كو؟


فرشته با هيجان گفت:


_ راستش دوييد اومد پايين و به مژده خانم گفت كه ميره تو حياط و منتظرمون ميمونه!


عين سيب زميني نگاش كردم و به اين فكر كردم كه اين همه هيجان الان براي چنين خبر بي بخاري بود واقعا؟چه بي 
نمك!


دماغمو خواروندم و از جلوي راه رفتم كنار و براي اينكه از دلشون در بيارم دولا شدم و گفتم:


_ first ladies!


صداي خنده سحر و فرشته رو شنيدم ولي يواشي سرمو اوردم بالا تا ببينم مامان هنوز دلخوره يا نه كه تا ديد دارم 


نگاش ميكنم خندشو جمع كرد و جدي گفت:


_ خوبه خوبه...يه ملت اسير خودش كرده با اين جلف بازياش ميخواد سرمون شيرم بماله...برو كنار ديرمون شد!ما 


سه نفريم كارمون طول ميكشه اونوقت نميرسيما...برو كنار!


صاف وايسادم و با شيطنت گفتم:


_ مامان گلم تا نخندي به جون خودم هيچكدومتونو هيچ كجا نميبرم..آن و آن!


بعدم جلوش روي زمين نشستم كه سحر با خنده گفت:


_ داداش فرشته با اين كارات اشنايي نداره الان فكر مكينه خلي پاشو پاشو كه ديرمونم شده!


با خنده سرمو به حالت نفي تكون دادم و گفتم:


_ او او!من از جام بلند نميشم تا مادمازل نخندن!


مامان خنديد و گفت:


_ پاشو پسر ببين دارم ميخندم پاشو ببينم خودتو لوس نكن!


يه دفعه ديدم با پاشنه كفشش ميخواد بزنه به پهلوم سريع پا شدم و گفتم:


_ مامان بخدا اين از دلرم بد تره..ميخواي پهلومو سوراخ كني با اين افتادي به جون دل و روده ام؟


خلاصه با خنده و شوخي رفتيم تو حياط!


فرشته داد زد:


_ اليسا؟كجايي خواهر؟


سحر ومامان رفتن تو ماشين نشستن و من و فرشته اطراف رو نگاه ميكرديم..الي كجاست؟رو به فرشته گفتم:


_ تو هم برو تو ماشين الان ميارمش!


بدو رفت تو ماشين و من رفتم پشت ساختمون!حدسم درست بود...


به يكي از درختاي بيد مجنون تكيه داده بود و زانو هاشو تو شكمش جمع كرده بود و سرش روي پاهاش بود!


بي صدا پاورچين پاورچين رفتم كنارش و آروم نشستم..


عجيب دلم ميخواست به آغوش بگيرمش!


خيلي معصومانه نشسته بود..يه لحظه از خودم بدم اومد كه چرا اون عكس اونجا بود...يا اصلا چرا همون موقع براش 


سعي نكردم توضيح بدم؟!


توي همين فكرا بودم كه حس كردم صداي فين فينشو شنيدم..داشت گريه ميكرد!


ديگه صبر رو جايز نديدم و بلافاصله بدون هيچ مكثي به آغوش كشيدمش..


نميدونم چرا حس كردم اونم به آغوشم احتياج داشت؟!آخه نه خودشو كنار كشيد نه تلاش كرد از آغوشم بيرون بياد!


خيلي آروم خودشو بيشتر بهم چسبوند و گريه ميكرد!


سرشو گذاشتم روي سينه امو روسريشو از سرش در اوردم و آروم موهاشو بوسيدم و بو كردم!


هميشه بوي موهاش منو مست ميكنه!


يه خاصيت زنانگي..


يه دفعه دستاشو دور كمرم حلقه كرد...البته دستاش بهم نرسيدم آخه من گنده تر از اين حرفام كه دستاي ظرف اين 


دختره شيطون بتونه دورم حلقه بشه!


با خنده محكم تر گرفتمش و با خودم گفتم:


_ بيخيال همه...الي رو عشقه!


و محكم تر به خودم فشردمش و گفتم:


_ الي منو ببخش!به والله بهت خيانت نكردم!اليسا جان به علي قسم هيچ چيزه بدي نبوده..بذار برات توضيح بدم!


بعد از گريه كردناش شروع كرد با دستاي كوچيكش بهم مشت زدن..


دستاشو گرفتم و آروم شروع كردم به بوسيدن..اينقدر بوسيدم كه هم اون و هم خودم آروم بشيم!


نگاش كردم..توي نگاهش جز عشق هيچي نبود!


ولي چرا باهام لجبازي ميكرد؟


چرا اعتراف نميكرد؟چرا اينقدر ازارم ميداد؟


آروم گفتم:


_ الان بريم آرايشگاه فردا برات توضيح ميدم..ولي به خداوندي خدا قسم اگه بفهمم در موردم داري فكر بد ميكني و 


خودتو اينجوري عذاب ميدي نه من نه تو..فهميدي؟


تهديدامم به درد عمه ام ميخوره..ولي هر چي بود ازم حساب برد كه سرشو اروم خم كرد و گفت:


_ باشه!حرفي نيست!بريم..


بلند شديم و خواستم دستشو رها كنم كه انگشتامو محكم گرفت و اروم و اهسته گفت:


_ به دستات نياز دارم!


يا خدا...اين چرا اينجوري ميكرد با دل من؟د لامذهب يه باركي بگو دوست دارم و جونمو بگير ديگه..چرا زجر كشم 
ميكني؟


با هر بدبختي بود حواسمو به يه جاي ديگه پرت كردم و به ماشين كه رسيديم خودش دستشو اروم از دستم بيرون 


كشيد و رفت تو ماشين عقب كنار سحر و فري كه مدام ميگفتن كجا بودي نشست...


تو تموم مسير سرش رو به شيشه چسبونده بود و به خيابون زل دزه بود..قشنگ مشخص بود حواسش هنوزم به 
اون عكسه!


ولي خب...امروز روزي نبود كه براش توضيح بدم!

وقتي رسيدم رفتن تو آرايشگاه و منم رفتم كلانتري تا از روند پرونده يه خبري بگيرم!


الي
نگاهي به ماشين سيا انداختم كه با سرعت از ما دور ميشد....
--هي الي بيا ديگه!
برگشتم سمت فري وهمينطور كه پشت سرش از پله ها بالا ميرفتم فكر ميكردم.... از خودم كلافه بودم ...از دلم كه گرفته...از دل ساده ي خودم بدم مياد....... ازين ضعف دخترونه ... ازين گريه هاي لوسه ننر دخترونه..... ازينكه گفتم دستمو بگير...اه لعنت بهت الي اگه دوست داشت خودش دستتو ميگرفت...خودش ميفهميد كه كه دوستش داري......
اي واي خاك تو گورم چي گفتم؟؟؟؟.....
بعضي وقتا يه چيزايي ميتونه باعث بشه كه تمام بدبختيات يادت بياد....ذوقت كور بشه......اره؟... بهم گفت توضيح ميده نه؟....بهم گفت پشتتم نه؟....بهم گفت تا اخرش باهاتم نه؟....پس چرا انقدر دلم گرفته...پس چرا دلم اروم نميگيره ...پس چرا يه بغض تو سينه امه... چند وقتيه نازك نارنجي شدم...چند وقتيه الكي غمگين شدم....من تاحالا بغض نكردم....يني هر چي شد سرمو گرفتم بالا...رو كردم به اسمونو گفتم خدايا كرمتو عشقه....اره خدا من كه تو اين دنيا كسيو ندارم تنهام نزار باشه؟؟؟....
هرچي شد اره؟ ...توي پرورشگاه وقتي بچه هارو يكي يكي ميومدنو ميبردن كسي نيومد سراغ من گفتم خدايا بي خيال همه ! بازم خودمو خودتو عشقه....وقتي فري گريه كردو اومد پيشم گفت ابجيم ميشي؟.....بازم تو دلم گفتم من كه ابجي نداشتم مادرم نداشتم باشه ميشم ابجيت ميشم مامانت...تو يه مامان كوچولو داري...يه مامان كه فقط يازده سالشه....دستاي كوچولوشو توي دستام گرفتم....وقتي فرار كردم....وقتي اومدم بيرونو فهميدم تازه دنيا چه شكليه...رنگ واقعي دنيارو ديدم... بازم گفتم خدا....فقط خدا.... همه چيز مثل فيلم از جلو چشمم ميگذره ...راستي چي شد من به اين نتيجه رسيدم كه اين پسره ي مغرور سوسوله خودخواهو دوست دارم؟؟؟؟ پسري كه باعث شد من از چاله تو چاه بيافتم...تو زندگي ركب هر چيو خوردم...مزه ي تلخ همه چيزو كشيدم الا سواستفاده اونم چي؟؟...يادش ميافتم دلم ميخواد گريه كنم...اونم باصداي بلند....توي هيچ مرحله از زندگيم گريه نكردم اما اين يكي اضافه بر جيره بنديم بود اضافه بر تحمل و طاقتم....الان بغض كردم....بازم ميپرسم از خودم چيشد كه احساساتي شدم و بغض كردم؟.....صورت سياوش مياد جلو چشمام ....چشماي پر از حرفش....دستاي گرمو پر قدرتش....آغوش گرمش...
چرا بهم نگفت الي اين عكس مثلا دخترعمومه اينجا جا مونده ...چرا نگفت اين عكس اصلا مهم نيست خودتو عشقه....چرا گفت توضيح ميدم....معمولا وقتي ادم حرفي براي گفتن داشته باشه ميگه برات توضيح ميدم....وقتي يه مشكلي هست ...يه بحثي هست....واي اگه اينهمه مدت داشته بهم ترحم ميكرده چي؟؟؟ تا قبل از اون عقد مسخره هيچي بين ما نبود....توي عقد بهش گفتم من كسيو ندارم....اون گفت ميشه همه كسم....نگاهش بهم عوض شد... از ترحم بيزارم...ازينكه يكيو مجبور به كاري كنم .... شايد اون دختر يه نقشي تو زندگيش داره!...نكنه نامزده اشه منه خل چل شدم هووي كسي؟
--خانوم خوشگله كجايي بيا اينجا بشين 
به مادر سيا نگاه كردم نميدونم چقدر سيا دوستش داشت....حسوديم شد ...اهي كشيدمو گفتم
--كجا مژده جون؟
با تعجب نگاهم كرد ..لبخندي زدو جايي رو نشون دادو گفت
--اونجا عزيزم تا ارايشگر درستت كنه
رفتم سمتي كه گفته پشت ميز نشستم تا ارايشگر بياد....دوباره نگاهي به مادر سيا كردم اينبار سرش سمت سحر و فرشته بود ....داشت باهاشون حرف ميزد....راستي سحر وقتي دلش ميگيره به كي ميگه؟...
ذهنم چرخيد...بازم چرخش ذهن..بازم منو خودم...بازم خاطره هام ....بازم دلتنگي و يه حس تنها....
هي الي مگه بهت نگفتم كه تو واسه همه چسب زخم ميشي ولي كسي برات چسب زخم نميشه؟ چرا گفتي......
ارايشگر شروع كرد به درست كردنم و من بازهم غرق در افكارم .....

سياوش
همين كه پام رسيد تو اداره امير و سرهنگ فدائي اومدن جلوم..راستش از...خب...چجوري بگم!

از سرهنگ فدائي يكم م....ميترسم!

خب آخه خيلي بد نگا ميكنه نديدي كه..ديدي؟نه..نديديش!

ببينيش تر ميزني به شلوارت!اووووه...چي گفتم!منظورم اينكه يه مقدار خودتونو خيس ميكنين!فقط يه مقدار..دقيقا!

از فكر خودم يه ذره گرد خنده اومد روي لبام و با صداي بم و جدي ام گفتم:

_ سلام عرض شد.

امير كه با اخم و يه نگاه مشكوك منو برانداز ميكرد...سرهنگ فدائي ام داشت به انگشت دوم دست چپم خيره خيره نگاه ميكرد!

ديدم هيچكدوم جواب نميدن گفتم لابد نشنيدن براي همين با يه تك سرفه گفتم:

_ سلام عرض كردم!

سرهنگ فدائي با يكي از اون اخماي معروف و بسيار بسيار دلشين و دلرباشون گفتن:

_ كر كه نيستيم!كدوم گوري بودي تو هان؟

خواستم توضيح بدم كه دستشو آورد بالا و گفت:

_ بعد از كار توضيح بده الان وقت نداريم..يه سري اتفاقا افتاده كه بايد در جريان قرار بگيري!اول اين پرونده رو بگير واسه دست گرمي بخون و بعد برو اتاق بازجويي!

اه..بازم باز جويي..با التماس نگاش كردم و خواستم بگم نه كه سريع گفت:

_ ميري باز جويي تا ادم بشي بيخودي كارت رو تعطيل نكني..شير فهم شدي؟

_ پس لااقل بگين اين پرونده ي كيه؟

_ جديده..يه دزدي كوچيك و مختصر!

انگار بهم سوزن زدن بادم خالي شد..منو اين تيپ پرونده هاي كوچيك؟خودش كه ميدونست من مخم عاليه تو اين كارا...پس اين چه پرونده اي بود؟مثل يه توهين بود..سريع گفتم:

_ ولي جناب سرهنگ من كه...

_ گفتم كه دست گرمي!برو بخونش برات خوبه!اين چند روز از كارت دور بودي فكر كنم يادت رفته پليس بودن يعني چي؟

بعدم يه نگاه بدي بهم كرد كه يعني اگه يه سوال ديگه بپرسي در جا با كف ماهيتابه تفلون يكيت ميكنم!

سري تكون دادم و رفتم سمت اتاقم!

تا نشستم روي ميز نگاهم افتاد به عكس فاطمه...من عكس اونو توي محل كارمم داشتم..

نميدونم چه فكري كردم با خودم كه بدون مكث عكسشو برعكس كردم..

بعد دستمو زدم زير چونمو رفتم تو فكر....

تو فكره فاطمه اي كه تو زندگيم نبود..خب نيست!ديگه نيست سياوش اينو بفهم!اينو بفهم...

نميدونم دقيقا چقدر وقت بود كه داشتم به خودم حالي ميكردم ميتونم حالا با الي باشم نه با خاطرات فاطمه كه امير بدون در زدن اومد تو اتاقمو گفت:

_ شنيدم يه اتفاقايي افتاده...

ابروهامو دادم تو هم و بهش زل زدم كه اومد روي ميز مقابلم نشست وگفت:

_ كو حلقت؟

با تعجب ابرو هامو دادم بالا و گفتم:

_ حلقم؟

_ خودتو نزن به اون راه..همه فهميدن تو و اون دختره به عقده هم در اومدين!

يه دفعه بي اختيار نيم خيز شدم و تقريبا داد زدم:

_ چييييييييي؟همه؟منظورت از همه كيان دقيقا؟

يه گاز به سيبي كه تو دستش بود زد و گفت:

_ من و سرهنگ فدائي و سرهنگ مولايي و ...

_ و ديگه كي؟

ابروهاشو چند بار بالا و پايين كرد و گفت:

_ اين يكي سيكورته داداش!

با حرص لب پايينمو گاز گرفتم و گفتم:

_ امير اين موضوع مهمه...نبايد كسي بفهمه...ميدوني ما به اختيار هم بهمديگه محرم نشديم!

همينطور كه از روي ميز ميپريد پايين سيب رو داد هوا و گفت:

_ چرت نگو...تو نگاهاتم ضايع بود كه يه چيزي بينتون هست!

نميدونم چرا يه لحظه دلم خواست براي امير..لااقل براي امير كه ميدونستم بهترين دوستمه حرف بزنم كه خالي بشم..بي هوا شروع كردم:

_ شايد از طرف من يه چيزي باشه ولي اون...

بعدم كلافه دستامو بردم لاي موهامو و از جام بلند شدم و پرده ي پنجره ي پشت سرمو كشيدم كنار..يه دستم بالاي پنجره بود و اون يكي توي جيبم..

به اين فكر ميكردم كه اگه منو دوس نداره پس چرا با ديدن عكس فاطمه ناراحت شد؟چرا گفت دستتو بده!

آآآآخ...كاش زمان برگرده...كاش بازم بگه دستتو بده!خدايا چرا اينقدر وقتاي خوب زود ميگذره..

توي فكر بودم كه دست امير رو روي شونم حس كردم..برگشتم سمتش كه داشت با لبخند بهم نگاه ميكرد!

سريع گفت:

_ الان جونش در خطره..بهتره اگر دوسش داري مراقبش باشي!

اخمامو كردم تو هم و جدي گفتم:

_ منظورت چيه؟

به پرونده ي روي ميزم اشاره كرد و گفت:

_ اين پرونده براي سرگرد جنتي...فدائي ميخواست اذيتت كنه..البته فكر ميكرد تو داري اينو ميخوني گفت زودتر بيام بهت بگم بيخودي وقتتو هدر نده ديگه نميدونست كه جناب عاشق شدن و ...

بعدم زد زير خنده كه گفتم:

_ بس كن...داغووونم!اذيتم نكن!

جديتمو كه ديد خندشو خورد و گفت:

_ بريم سر وقت پرونده اصلي..بجنب پسر دير شده!كلي ازشون عقبيم!

سريع گوشيمو گذاشتم تو جيبمو همينطور كه ميرفتيم يه لحظه وايسادم و بهش گفتم:

_ امير..

برگشت و با جديت گفت:

_ ميدونم...بين خودمون ميمونه!ولي سياوش...اگه واقعا دوسش داري بايد الان به فكر مراقبت ازش باشي!احساسي برخورد نكن..اوكي؟

سرمو تكون دادم و رفيتم!



roman شرط بندي دردسر ساز(10)
roman شرط بندي دردسر ساز(10)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

تصوير متحرك بارش برف Snow

تصوير متحرك بارش برف Snow

 ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

 Anhdepblog.com

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩



تصوير متحرك بارش برف Snow
تصوير متحرك بارش برف Snow

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

نان كره اي

نان كره اي

سلام دوستان عزيزم .......نماز و روزه هاتون قبول باشه .....التماس دعا دارم .......اين هم يك نون فوق العاده خوشمزه و خوش عطر كه خيلي مناسب  افطار است .....اميدوارم خوشتون بياد ...

 

مواد لازم :

 

آرد :4تا 5/4 پيمانه

آب ولرم :يك ونيم پيمانه

نمك :يك قاشق چايخوري سر خالي

روغن مايع :سه قاشق غذا خوري

شكر :دو قاشق غذا خوري

خمير مايه :يك قاشق غذا خوري سر پر

كره :80 گرم

زرده تخم مرغ وكمي زعفران براي روي نان در صورت تمايل

 

طرز تهيه :

 

اول شكر را در آب ولرم حل مي كنيم و بععد خمير مايه را به آن اضافه مي كنيم و سپس روي ظرف را سلفون مي كشيم و حدود ده دقيقه در جاي گرم مي گذاريم تا حجم آن دو برابر بشه و پف بكنه .بهتره ظرف وقاشق فلزي نباشه .

 

در يك كاسه بزرگ چهار پيمانه ارد را مي ريزيم ونمك را هم با آن مخلوط مي كنيم .در مركز آن خمير مايه آماده شده و روغن مايع را مي ريزيم .

 

حالا با يك چنگال از مركز به آرامي مواد را مخلوط مي كنيم تا خمير جمع بشه .

 

سپس با دست ، خمير را مي گيريم وخيلي به تدريج اگر آرد نياز داشته باشه به آن اضافه مي كنيم .و حدود ده دقيقه آن را ورز مي دهيم .و سپس روي آن را كمي با روغن چرب مي كنيم و روي كاسه را سلفون مي كشيم و حدود يك ساعت در جاي گرم  مي گذاريم تا خمير ور بياد . علامت ور آمدن هم اينه كه جاي انگشت روي خمير مي مونه وحجم آن هم دو برابر مي شه .

 

دوباره خمير را دو دقيقه ورز مي دهيم .روي ميز كمي آرد مي پاشيم .از خمير يك چونه به اندازه يك نارنگي كوچك بر مي داريم .

 

با نوك انگشت خمير را به شكل دايره باز مي كنيم تا قطر آن حدود 8 تا ده سانتيمتر بشه .از كره ورقه هاي نازك برش مي دهيم و در مركز دايره قرار مي دهيم .

 

دايره را از وسط تا مي كنيم .

 

دوباره آنرا تا مي زنيم تا به صورت يك چهارم دايره در بياد و فقط با نوك انگشت لبه ها را كمي فشار مي دهيم .

 

چونه ها را در سيني كه اصلا چرب نكرديم  با  فاصله مي چينيم .

 مجددا روي خمير را مي پوشانينم ونيم ساعت ديگه استراحت مي دهيم .روي خمير ها  در صورت تمايل مخلوط زرده تخم مرغ و زعفران مي ماليم و در فر كه با حرارت 180 درجه سانتيگراد حدود يك ربع قبل گرم شده به مدت نيم ساعت مي پزيم .

 چند نكته :

براي برشته شدن روي نان حدود دو تا سه دقيقه مي تونيم گريل را روشن كنيم .

در حين پخت اگه كمي كره از نان ها خارج شده طبيعي هست وبعد از پخت مي تونيم كره اضافي  را روي نون ها بماليم .

براي اينكه نون ها نرم بشه  يك كاسه آب  كف فر مي گذاريم تا بخار كنه .

 خيلي خوشمزه هست ..نوش جان ...

نان كماج                     نان لتير روغني

 

                                نان سوروك 



نان كره اي
نان كره اي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

وقتي كه بد بودم2

وقتي كه بد بودم2

پيامي براي فرزين فرستادم: قهري؟
پنج دقيقه بعد جوابش آمد: خر

خنده ام گرفت. سريع شماره اش را گرفتم. بعد از دو بوق صداي فرزين را شنيدم:

- مرگ...

- مرگ به من يا تو؟ مي خوام برات يه دامن چيندار بخرم بپوشي. مثل دخترها قهر كردي؟

- قهر نكردم. خواستم اعصاب خودم از دست كارات آروم بشه.

- الآن آرومي؟

- الآن...؟

- الو، هستي؟ چرا ساكت شدي؟

- عسل پاتيل پاتيلم...
- مستي؟
- چه جورم! تا خرخره خوردم.
چندشم شد:

- اه فرزين... گندت بزنن. يكي بايد بياد تو رو نصيحت كنه.

- چرا...؟ من مست مي كنم. به كسي كاري ندارم كه...

- از آدم مست بايد ترسيد.

- نه خره، من الآن مي گيرم مي خوابم. بي آزار بي آزارم امشب.

- برو بابا. بعدا زنگ مي زنم. فكر كردم آدمي مي خواستم باهات حرف بزنم.

- حرفاتو مي دونم دختر. الآن مي خواي از اسكول كردن يه احمق ديگه واسم بگي. به جاي اين شر و ورا بيا يه دهن آواز بخونيم، و خودش با لحن كش داري شروع كرد به خواندن:

- من مست مستــــــــم آره من مست مستــــــــــم...

كم كم صداي چند نفر ديگر كه همراهيش مي كردند به گوشم رسيد. نخير، حالش خيلي خراب بود. چند بار صدايش زدم اما فايده اي نداشت. گوشي را قطع كردم.

وارد آشپزخانه شدم. گرسنه شده بودم. نيماي مسخره ساعت پنج بعد از ظهر ما رو بردي سفره خونه، با اون هول و تكوني كه من خوردم غذا مگه از گلوم پايين مي رفت؟

غذايي روي گاز نبود. به درك! واسه من جمع كردي رفتي خونه ي عسرين غذا درست نكردي؟ به يه ورم! مرده شور خودتو ببره و اون غذاهاي داغونتو. زنگ مي زنم واسم پيتزا بيارن.

صداي زنگ موبايلم باعث شد به سمت گوشي بروم. نيما بود. نفس عميقي كشيدم:

- بله؟

- شيريــــــــــن؟

صدايش هراسان بود.

- بله؟

- تو دستبندو توي داشبرد گذاشتي؟

- بله...

- چرا؟ شيرين جان حتما يادت رفته بود، آره؟
- نه...
- پس چي؟
- نخواستم...
- خانمي خوشت نيومده بود؟ به من زودتر مي گفتي ديگه، ترسي...
- مسئله دستبند نبود.
- پس چي شيرين جان؟
- تو رو نخواستم.
صدايش نگران بود:

- منو؟ شيرينم چيزي شده؟ نگرانم كردي.

- نيما اينقدر خنگي؟ نمي خوام ديگه باهات ادامه بدم.

سكوت كرد. بعد از چند لحظه گفت:

- كاري كردم؟

- نه، كاري نكردي. من پشيمون شدم. از تو بهترم واسم پيدا مي شه.

- آخه يه دفعه هم مگه مي شه؟ امروز ما با هم مشكلي نداشتيم. من حرفي زدم؟ كاري كردم؟ بگو همين جا عذرخواهي كنم.

- حوصلمو داري سر مي بريا! مي گم نمي خوام ديگه باهات باشم. اصلا ازون قيافت خوشم نيومد.
- شوخيه شيرينم؟ آره؟
- واقعا اينقدر كودني؟ برو ديگه به من زنگ نزن، بار آخري بود كه تماس گرفتيا! تو چي داري كه من بخوام باهات ادامه بدم؟
صدايش بريده بريده به گوشم رسيد:

- يعني چي؟... شيرين... مي فهمي چي مي گي؟... ما امروز رفتيم با هم دور زديم... داشتم پيادت مي كردم... بهم گفتي مراقب خودم باشم... الآن اين حرفها يعني چي؟

- يعني هــــــــــــرّي!

- خونه دعوا كردي؟ با كسي حرفت شده؟ مي خواي بعد زنگ بزنم، الآن عصبي هستي.

- نه، نمي خوام ديگه زنگي به من بزني. پسره ي بزغاله از همون روزي كه اولين بار ديدمت ازت بدم اومد. دلم سوخت واست باهات ادامه دادم. با قيافه ي داغونت، شبيه عروسك باربي هستي. تو بايد بري ****بدي. واقعا فكر كردي مردي؟ با اون قد درازت، الكي درازش كردي، بي قواره...

صدايش ملتمسانه بود:

- شيرين جان نگو اينا رو به من. من حالم خوب نيست به خدا. من چه جوريم؟ بدم؟ خوب مي شم. هموني كه تو مي خواي.

چرا به من توهين نمي كرد مثل ديگر پسرها؟ آن موقع با لج بيشتري جوابش را مي دادم و خشمم را كامل خالي مي كردم.

- شيرين جان من بهت نگفتم دارو مي خورم؟ بعد از فوت بابام اينجوري شدم.

بعد از فوت پدرش؟ اينقدر برايش عزيز بود؟ پس چرا من بعد از فوت پدرم حتي يك قطره اشك هم نريختم؟ چون من از پدرم بيزار بودم و او عاشق پدرش بود؟ يعني پدرش خوب بود كه عاشقش بود؟ درست برعكس پدر من. پدرش را دوست داشت و به خاطر فوتش افسرده شده بود؟ پس چرا من ككم هم نگزيده بود؟ چرا دعا مي كردم مادرم هم مثل پدرم بميرد؟ چرا؟

و حواسم نبود كه چرا را بلند بر زبان آوردمو نيما با حرفش داغم كرد:

- آخه خيلي خوب بود، خيلي دوسش داشتم.

آره اين بهتره. قبلي ها به من فحش مي دادن، منم جري مي شدم جواب مي دادم اما تو دست گذاشتي روي نقطه ضعفم. بدجوري منو سوزوندي.

فرياد زدم:

- به درك كه حالت بده. پسره ي رواني، تيمارستاني... مرده شور خودتو ببره با اون باباي گور به گور شدتو. تخم سگ عوضي. يه بار ديگه به من زنگ بزني دهنت سرويسه.
گوشي را قطع كردم. دستانم مي لرزيد. چقدر عصبي بودم. صداي نيما توي گوشم مي پيچيد:
آخه خيلي خوب بود، خيلي دوسش داشتم.
بي اختيار فرياد زدم:
- اما من از بابام متنفرم. خيلي هم خوشحالم كه مرده.
دستم را روي گوشم فشار دادم تا صداي نيما را كه در گوشم تكرار مي شد نشنوم اما بيهوده بود.
نيما دوباره زنگ زد اما جواب ندادم. پيام داد: شيرين اينا رو به من و بابام گفتي؟ قلبم اومد توي دهنم. چرا اين حرف ها رو به من زدي؟

جواب ندادم. زنگ زد. باز هم جواب ندادم. دوباره پيام داد: تو رو خدا گوشي رو بردار.

بي توجه به زنگ مداوم گوشي حوله را برداشتم و وارد حمام شدم. شايد دوش گرفتن آرامم مي كرد.

زير دوش حمام بودم. چشمانم را بستم و دهانم را باز كردم. آب وارد دهانم مي شد. دست بردم از روي سرم به سمت عقب كشيدم. هنوز چشم هايم بسته بود. چشمانم را به هم فشار دادم و به آرامي بازشان كردم. خشمم خالي شده بود اما كمبودهايم با بي رحمي به من دهن كجي مي كردند. ياد عقده هايم افتادم، ياد كودكي ام، ياد همبازي دوره ي ابتدايي ام:
- خاله سميه مي ذاري عسل بياد با من و مريم بازي كنه؟

صداي جيغ مادرم توي سرم پيچيد:

- چــــــــــــــــي؟ عسل با تو بازي كنه؟

با ذوق به مادرم نگاه كردم:

- آره ماماني، برم؟ من و ميلاد و مريم با هم بازي مي كنيم. زود مي آم خونه.

در يك ثانيه اتفاق افتاد، برق از چشمم پريد. سيلي مادرم صورتم را يه ور كرده بود. با خجالت به ميلاد نگاه كردم. با دهان باز و چشمان ترسيده به جاي سرخ سيلي روي صورتم نگاه مي كرد.

با صداي لرزان گفت:

- خاله چرا مي زنيش؟ مگه عسل چي كار كرده؟

- بدو برو خونه. ديگه نبينم بياي دم در ما بخواي با عسل بازي كني. بدو ببينم.

ملتمسانه به ميلاد نگاه كردم. چشمانم فرياد مي زد كه نرود. كاش همه چيز به همان سيلي ختم مي شد اما زهي خيال باطل... همين كه درب خانه بسته شد مادرم به سرعت به سمتم آمد. ياد گرفته بودم فرار نكنم وگرنه اوضاع بدتر مي شد. دستان كوچكم را سپر خودم كردم:

- ماماني ببخشيد. ديگه نمي رم با كسي بازي كنم. هر چي تو گفتي همون كارو مي كنم.

با بي رحمي موهايم را در چنگش گرفت:

- دختره ي بي آبرو، چند بار با اين پسره ميلاد بازي كردي؟ راستشو بگو.

- ماماني آي، آي، آي دردم مي گيره. ما قبلا كوچيكتر بوديم بازي مي كرديم. تو خودت اجازه مي دادي.

- احمق قبلا بچه بودي، الآن ده سالته. اي بميري كه همش باعث خجالت مني. خدا داغتو به دلم بذاره.

دوباره سيلي سنگيني روي صورتم نشست و باعث شد از شدت درد و رنج چشمانم پر از اشك شود. كشان كشان مرا از پله ها بالا برد:

- عسرين يه كدوم از اين غلط هاي تو رو نمي كرد. تو مي خواي بي آبرويي به بار بياري؟ بذار امشب پدرت بياد. اون مي دونه چه جوري آدمت كنه. تن لش...

هم زمان با گفتن اين كلمه به داخل اطاقم هلم داد:

- برو بتمرگ تا بابات بياد.

توي ذهن كودكانه ام بي آبرويي را معني مي كردم: بي آبرويي يعني كسي كه ابرو نداره؟ ابرو نداشتن بده؟ اما من كه ابرو دارم. و با دستم به ابروهاي پرپشتم كشيدم. و بعد ذهنم به آمدن پدرم معطوف شد: واي امشب بابا مي آد، بازم با كمربندش. با اون سگك كمربندش محكم مي زنه روي انگشتام. لگدم مي زنه. اونم بهم مي گه بي آبرو.

چانه ام لرزيد. درمانده سرم را روي پايم گذاشتم و گريه كردم:

- خدايا امشب بابام نياد. قول مي دم اون پاك كني كه زهره تو كلاس ازش خوشش اومده بودو بهش بدم.خدايـــــــــا كمكم كن...

اما پدرم مي آمد و مادرم... آخ مادرم... هميشه حرف توي آستين داشت كه به پدرم بزند. هميشه خبرهاي دست اول داشت. هميشه من در صدر اخبارش بودم.

دعاهايم بي نتيجه بود. مي دانستم خدا به فكرم نيست.

از حمام كه بيرون آمدم سبكتر بودم. به گوشي نگاه كردم. پانزده تا تماس ناموفق از نيما. نه تا پيام هم بود. نخوانده همه را حذف كردم. مي خواستم زنگ بزنم پيتزا سفارش بدهم. مرور خاطرات تلخ گذشته اشتهايم را بيشتر باز كرده بود.




******

با عصبانيت جواب دادم:

- تو چرا اينقدر مزاحم من مي شي؟ مگه من حرفامو باهات ده روز پيش نزدم؟ چرا حرف حساب حاليت نمي شه؟

صداي ملتمس نيما را شنيدم:
- شيرين تو رو خدا بذار ببينمت. دارم ديوونه مي شم. نامرد پنج كيلو كم كردم. من چي كار كردم؟ چرا با من اين كارو مي كني؟

- چه پسر سيريشي هستي؟ دست بكش از من ديگه. حوصلتو ندارم.

- شيرين من عاشقت شدم. چرا اينقدر بي انصافي؟ يه بلايي سر خودم مي آرما!

- برو بينم نفله. ببو گلابي. چي كار مي خواي بكني؟ از بالاي فرش خودتو پرت مي كني رو موكت؟ هه هه هه هه...

بغضش تركيد. با هق هق گريه گفت:

- خدا ازت نگذره. من دوست دارم. تو كه خوب بودي. تو كه باهام مهربون بودي. تو نمي گفتي مواظب خودت باش؟ يادته مي گفتي باهات مي آم بيرون پسري؟ شيرين دلم داره مي تركه. نكن با من اين كارا رو...

- مي خواي دوباره باهات باشم؟

- آره عزيزم. الهي فدات شم. هر چي بگي گوش مي دم.

- التماسم كن...

- چي؟

- التماسم كن...

سكوت كرد. صداي بالا كشيدن بيني اش را شنيدم. صداي هق هق گريه اش را هم... صدايش مي لرزيد:

- التماست مي كنم...

- نشنيدم چي گفتي...

- به پات ميفتم. التماست مي كنم...

- همين؟

- تو رو خدا... تو رو جون هركي دوست داري.

- بگو گهتو مي خورم.

فرياد زد:

- مي خورم، مي خورم. تو رو خدا برگرد. داغونم كردي.

مثل شيطان شدم. نه، نه، خود شيطان شدم:

- متأسفم تو آزمون ورودي رد شدين. ميزان گهي كه خوردين از حد مجاز پايين تر بود. هه هه هه هه...

گوشي را قطع كردم.

چقدر لذت بخش بود. نيما از بقيه بدبخت تر و بي دست و پا تر بود. ضعيف كشي هم عالمي داشت!


عسرين اين پا و آن پا كرد. مثل ميرغضب نگاهش كردم. از آخرين باري كه با يكديگر دعوا كرده بوديم تا به امروز نديده بودمش. البته او كه با من دعوا نكرده بود، من دمش را قيچي كرده بودم: جرأت داره با من دعوا كنه؟
شوهرش مرتضي هم كنارش نشسته بود. توي
دلم گفتم: باديگارد آوردي؟ مثلا من دوزار واسه اين داماد مشنگ خونواده ارزش قائلم و ازش حساب مي برم؟
- عسرين زود حرفتو بزن كار دارم.

- عسل جان، راستش خانم طهماسبي امروز با مامان تماس گرفت.

- خوب...

- خوب، خوب اجازه خواستن واسه يكي از آشناهاشون بيان خواستگاري.

آب دهانش را قورت داد.
چشمانم را تنگ كردم:
- واسه كي؟

- نمي دونم والله. منم مثل تو بي خبرم. خود خانم طهماسبي واسطه شده. پسره هم تو رو نديده اما خانم طهماسبي خيلي تعريف مي كنه ازش، مي گه نجيب و خوبه.

پشت چشمي نازك كردم:

- لازم به اومدن نيست. بگين نيان.

- اما آخه...

محكم گفتم:

- عسرين گفتم بگين نيان. من كه نمي خوام شوهر كنم.

عسرين درمانده نگاهم كرد. شوهرش مرتضي تك سرفه اي كرد و گفت:

- عسل جان شايد آدم خوبي باشه. حالا همين فردا كه حتما نمي خواي عقدش بشي. يه نظر ببينش، هم خودشو، هم خونوادشو.

به سمت مرتضي برگشتم. دهان باز كردم تا حرفي بزنم، عسرين حرفم را توي هوا قاپيد. ترسيده بود به شوهرش بي احترامي كنم. بايد هم مي ترسيد. دقيقا مي خواستم همين كار را بكنم:

- البته نظر اصلي و نهايي با خودته. تا تو نخواي كه كسي نمي آد.

بي اعتنا به هر دو از كنارشان بلند شدم و به سمت اطاقم رفتم: هه! خواسگار داره مي آد. به آخرين چيزي كه توي دنيا بخوام فكر كنم همين ازدواجه. اگه مي خواستم ازدواج كنم كه اينقدر واسه چزوندن پسرهاي بدبخت خودمو به آب و آتيش نمي زدم. حتما چه ذوقي هم كرده اين ننه ي كودنم. خواسگاري واسطه اي! اينجوري اون آبرويي كه مادر و پدرم به خاطرش منو زجركش كردن هميشه حفظ مي شه. ديگران از محاسن من مي رن تعريف مي كنن، پسرهاي خونواده دار هم ترغيب مي شن كه اين اسطوره ي خوبيو از نزديك ببينن. الآن حتما روح پدر عزيزم توي اون دنيا از خوشي بال بال مي زنه. مادرم هم سر سجادش دست به دعا بلند مي كنه و شاكر خداست. نكنه ته دلش خوشحاله كه شوهر مي كنم و از دستم خلاص مي شه؟ به همين خيال باش! تا ابد بيخ ريشتم واسه تلافي اذيت هات.

سرم را به شدت به چپ و راست چرخاندم تا بشتر از اين موضوعات مختلف توي ذهنم جولان ندهد. به جاي اين فكرها بهتر بود سري به نت مي زدم. آخرين بار احسان برايم آف گذاشته بود: دختره ي عوضي واسه چي منو سر كار گذاشتي؟ اگه گيرم بيفتي دهنتو صاف مي كنم.

من هم در جوابش نوشته بودم: آخه از كوتوله هايي كه اعتماد به نفس بالايي دارن خوشم نمي آد. از اين به بعد هم نيا ياهو دنبال جي اف. يه سر به لي لي پوت بزني بيشتر كارت راه ميفته. هه هه هه هه...

بعد از آ
ن سريع ايگنورش كرده بودم.
به به به، چه شانس خوبي! فرزين چراغش روشنه.

- سلام مست پاتيل...

- سلام عسل، خوبي؟

- پيدا نيستي!

- يه كم گرفتارم. تو كجايي؟ اين دفعه كدوم بدبختو ناكار كردي؟

- نمي گم. تو جنبه نداري مي زني تو پرم.

- آره نگي بهتره. خودمم حوصله ندارم. ممكنه حرفات عصبيم كنه به پر و پات بپيچم.

- چي شده مگه؟ خيلي دمغي...

- يه گرفتاري برام پيش اومده. فكرم مشغوله.

- چي شده؟ بگو شايد تونستم حلش كنم.

- نمي خواد، خودم حلش مي كنم، تو حواست به كلاهت باشه باد نبردش.

- گند دماغي فرزين. يكي دو تا خوبي نداري كه... من برم تا پاچمو بيشتر ازين نگرفتي. فعلا باي...
داشتم پرونده هاي مالياتي را دسته بندي مي كردم. صداي زنگ موبايلم هر از گاهي سكوت اطاقم را مي شكست. مي دانستم نيماست. هر روز حداقل ده بار تماس مي گرفت. آمار پيام هايش كه از دستم خارج شده بود. زير لب غرغر مي كردم:
- چقدر يه پسر مي تونه حقير و بدبخت باشه آخه؟ اه... اين همه حرف بارش كردم مثل سيب زميني بي رگ حتي بهم نگفت خودتي. خاك تو ســـــــرت!

- خاك تو سر كي؟ زود بگو.

جا خوردم. سريع برگشتم. غزل بود. كي وارد اطاق شد كه من نفهميدم. يعني همه ي غرغرهايم را شنيد؟ اصلا چرا در نزد و با اين فكر اخم هايم در هم رفت:

- ترسيدم غزل. بي هوا چرا مي آي تو؟

- اول در زدم بعدش اومدم تو، فكر كردم شنيدي.

خواستم به او تشر بزنم مگه من گفتم بفرماييد؟ اما جلوي خودم را گرفتم. غزل مادرم نبود. پدرم هم نبود. دوستم بود. با دوستم كه مشكلي نداشتم.

- بيا بشين بينم. چشم خانم رضايي رو دور ديدي جيم شدي؟

هم زمان چشمكي حواله اش كردم.

- بابا من مثل تو لردي كار نمي كنم كه. تو اطاق مجزا داري، مسئول درآمدي، من يه حسابدار ساده بيشتر نيستم، تازه اطاق مجزا هم ندارم، بدتر از همه مافوقم هم توي اطاق ور دلمه.

بعد به مسخره سرش را پايين انداخت و با دستانش بازي كرد. خنديدم:

- گمشو! چه فيلمي هم واسه من بازي مي كنه!

غزل هم خنديد.
آخرين پوشه ها را در فايلشان قرار دادم و پشت ميزم نشستم:
- خوب چته؟ اين ورا؟!

چشمانش شوخ شد و لبخند شيطنت آميزي زد. ابروهايم را بالا دادم و گفتم:

- خلي؟ اين قيافه چيه؟ دلقك!

بي مقدمه گفت:

- خواسگار اومده؟

- چــــــــــــي؟!

و هم زمان در حال فكر كردن بودم كه چطور به گوش غزل رسيده. خودم را زدم به آن راه:

- كي مي گه خواسگار اومده؟

- كلاغه مي گه. من كه مي دونم خواسگار اومده، دقيقا هم واسه همين اينجام. ديگه واسه چي زدي جاده خاكي؟

- از اين اصطلاحاتم بلدي؟ راه افتادي غزلك!

- كي هست اين خواسگاره؟ شنيدم خيلي موقعيت خوبيه.

خواستم حرفي بزنم كه صداي زنگ موبايلم بلند شد. نيما بود. رد تماس زدم.

- كي بهت گفته؟

- عسرين ديروز بهم زنگ زد.

از عصبانيت در حال انفجار بودم. عسرين دستم بهت برسه گور باباتو دوباره مي كنم!

سعي كردم جلوي غزل خونسرد باشم:

- چي گفت؟

- گفت يه خواسگار خوب اومده اما تو مخالفي، خواست باهات حرف بزنم بلكه راضي بشي. مي گه موقعيت خيلي خوبي داره. دختر اگه خوبه چرا دست دست مي كني؟ كم سني هم نداريا!

دوباره شوخ شد:

- بيست و هفت سالته! خانم بزرگ!

دوباره موبايلم به صدا درآمد. آخ نيما! الهي با دستام كفنت كنم. آبرومو جلوي غزل بردي.

رد تماس زدم. غزل به گوشيم نگاه كرد:

- جواب بده. شايد كار واجب داره.

سرم را به علامت نه بالا انداختم:

- خوب غزل خانم، اگه اينقدر ازدواج خوبه تو چرا هنوز مجردي؟

- واسه ما كه ازين خواسگارا نمي آد. مردم شانس دارن. هم از نظر شغلي، هم خواسگار.

و باز هم با شيطنت خنديد.

- ول كن بابا حوصله داري! خواسگارم مال تو.

- لوس شديا عسل. عسرين مي گه بي دليل مخالفت كردي. ديگه يه خواسگار تو خونه راه دادن كه اينقدر طاقچه بالا گذشتن نداره. بذار بيان، برن بعد ايراد بذار سرشون. تازه پزت مي ره بالا كه خواسگار مي آد توي خونه جواب رد مي دم. عسرين كه خيلي تعريف مي كرد. شايدم مي خوان زودتر از شرت خلاص شن، راس بگو چه بلايي سرشون مي آري مگه؟

رنگم پريد. عسرين چه گهي جلوي غزل خوردي؟ قبرتو با دستات كندي. اگه غزل از اختلافاتمون بفهمه بيچارت مي كنم.

با دلهره به چشمانش نگاه كردم. چشمانش هنوز خندان بود. نفس عميقي كشيدم. نه، عسرين خريت نكرده بود.

دوباره نيما زنگ زد. هر وقت رد تماس مي زدم تماس هايش بي وقفه و پشت سر هم مي شد.
باز هم رد تماس زدم. غزل كنجكاو شد:
- بابا خفه كرد خودشو. جواب بده. من مي مونم بعد از صحبتت بقيه ي حرف هامو مي گم.

كمي دستپاچه شدم:

- نه نه، تا آخرشو فهميدم. مي خواي اين خواسگار نمونمو از دست ندم. باشه بابا خر شدم. اجازه مي دم بيان اونم به خاطر گل روي تو. راضي شدي؟

- بچه گول مي زني؟ از عسرين مي پرسما!

از ذهنم گذشت: نكنه دوباره عسرين زنگ بزنه بهش اين دفعه سوتي بده؟ درسته مثل سگ ازم مي ترسه اما اتفاق يه باره ديگه. بذار اين دفعه بيان و برن، شر بخوابه منم يه زهر چشم از عسرين بگيرم تا دفعه ي آخري باشه كه زنگ مي زنه به غزل.

و با اين فكر رو به غزل كردم:

- خيالت راحت، خودم همه ي گزارشا رو مو به مو بهت مي دم. راس مي گي، يه دور بيان و برن ضرر نمي كنم كه.

گوشي دوباره توي دستم زنگ خورد. غزل از جايش بلند شد:

- من برم تا رضايي نرسيده، تو هم جواب اون بدبختو بده.

اينبار تماس را قطع نكردم. به محض اينكه غزل رفت تلفن را جواب دادم:

- آخه تن لش بي شخصيت، چرا اينقدر زنگ مي زني؟ من به تو چي بگم؟ دوست داري هي تحقيرت كنم؟ سگ اگه بود تا الآن فهميده بود كه نبايد زنگ بزنه، آخه تو از سگم كمتري.

براي لحظاتي صداي هق هق گريه به گوشم رسيد و بعد صداي لرزان نيما:

- بد تا مي كني باهام شيرين. دنيا تلافي خونس...

برو بابا! اينم واسه من شده فيلسوف! لفظ قلم حرف مي زنه. فحش ركيكي دادم و باز هم تماس را قطع كردم.
جلوي آينه ايستاده بودم و به خودم نگاه مي كردم. امشب شب خواستگاريم بود. از اسم خواستگاري هم خنده ام مي گرفت. من شوهر كنم؟ خيال كردين.
تصميم داشتم به بهترين نحو در برابر پسري كه هرگز نديده بودم ظاهر شوم. بذار منو ببينه كفِش ببره، بعدش مي گم نه. عسل تو عجب مارمولكي هستي! حتي اينجا هم بلدي از موقعيت استفاده كني. اصلا تو خود چرچيلي! تو بايد رييس جمهور مي شدي، البته اون موقع بايد روي همه ي پسرهاي بدبخت حكمراني مي كردي. به يه سال نمي كشيد همشون ديوونه مي شدن، مثل نيما افرنچه. از اين فكر دهانم به خنده ي عميقي باز شد.

ريملم را برداشتم و دوباره روي مژه هايم كشيدم. چقدر زيبا شده بودم. موهايم را مثل آبشاري در اطراف شانه ام رها كردم و از اطاقم خارج شدم. مادرم روي مبل دو نفره در كنار عسرين نشسته بود، با ديدنم آهسته به عسرين چيزي گفت. عسرين نگاهي به من كرد.

- عسل جان؟ خواهري، مي گم يه شال نازك اگه داري روي سرت مي اندازي؟

پر از كينه به مادرم نگاه كردم. باز هم...؟ باز هم...؟ مثل گذشته ها...؟

صداي عذاب آوري با بي رحمي توي سرم به جريان درآمد:

- عسل ذليل بميري. درد بي درمون بگيري. روسريت كو جلوي شهاب؟ مگه پسرخالتو نمي بيني؟ آخ كاش با دستام كفنت كنم كه اينقدر بي آبرويي. دوازده، سيزده سالته هنوز سرلخت مي گردي؟

صداي سنگين سيلي، چشم هاي دلسوزانه ي شهاب، چشمان شرمگين خودم و صداي ترسناك پدرم:

- سميه باز اين چشم سفيد چه غلطي كرده؟

از يادآوري اين خاطره شقيقه هايم تير كشيد. چشمانم را بستم و با هر دو دستم شقيقه هايم را به آرامي فشار دادم. عسرين نگران شد. فكر كرد دوباره آماده ام براي فوران. خودش را جمع و جور كرد:

- خوب نمي خواد. موهات خراب مي شه. همينم خوبه.

مرتضي هم با عسرين هم صدا شد:

- آره، موهاشو خوشگل درست كرده. خانم شما هم روسري نذار، من كه صد بار بهت گفتم.

با خودم گفتم: مرتضي اين حرفو زدي شرو بخوابوني يا از ته دل گفتي؟ تو هم بعد از اين همه مدت فهميدي آبم با اينا تو يه جو نمي ره.

دوباره به مادرم نگاه كردم. بي صدا نشسته بود. تمام نفرتم را توي چشم هايم ريختم. با تكان دست نگار كه آستينم را مي كشيد نگاهم را ازش گرفتم:

- خاله چقدر خوشگل شدي. منم بزرگ بشم مي تونم ازين ماتيك ها به لبم بزنم؟
&l
وقتي كه بد بودم2
وقتي كه بد بودم2

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

حلواي هويج

حلواي هويج

سلام  به همه دوستان مهربونم ..........چه قدر زود ده روز از ماه مبارك رمضان گذشت ...طاعات همه شما عزيزان مقبول درگاه حق ..اميدوارم همه شما در سلامت كامل باشيد ....اين هم يك حلواي خوشمزه و مقوي براي سر سفره هاي  گرم و رنگين شما ....اميدوارم  بپسنديد ...

پ.ن :با توجه به نظر شما نازنينان سعي مي كنم عكس هاي بهتري از غذا ها بگيرم ..در اينجا از توصيه هاي دوست بسيار خوبم "زينب خانوم "در مورد عكاسي بسيار تشكر مي كنم .....

 

مواد لازم :

آرد :يك ليوان سر پر :حدودا 150 گرم

روغن مايع :۶۰ گرم يا يك چهارم ليوان

كره :50 گرم

شكر :100 گرم يا نصف ليوان

آب :يك چهرم ليوان

گلاب :يك چهارم ليوان

هل :يك قاشق چاي  خوري سر پر

زعفران :يك جچارم قاشق چاي خوري

هويج :300 گرم يا سه عدد متوسط

 طرز تهيه :

ابتدا آب وشكر و گلاب را روي حرارت ملايم قرار مي دهيم تا كمي قوام بياد .

 آرد را در ماهيتابه مي ريزيم و حدود يك ساعت روي حرارت ملايم قرار مي دهيم تا تفت بخوره و به آرامي تغيير رنگ بدهد .و سپس آنرا الك مي كنيم  ومجددا در ماهيتابه مي ريزيم .

 

در همين مدت ،هوبج ها را پوست مي كنيم و با كمي اب روي حرارت مي گذاريم تا بپزه و آب آن تموم بشه.

 

و بعد آنرا را رنده مي كنيم و يا در غذا ساز به صورت پوره در مي آوريم .

 

بعد از تفت خوردن آرد ،روغن مايع وكره را به آن اضافه مي كنيم و مجددا صبر مي كنيم تا كمي ديگر تفت بخوره .

در آخر هويج پوره شده و شربت و زعفران دم كرده و هل  را به آن اضافه مي كنيم و آنرا به هم مي زنيم تا حلوا جمع  ويك دست بشه .

 

به همين راحتي ..خيلي خوشمزه هست ....نوش جان ....

شيربرنج                    َشله زرد قالبي   

 

حلواي آرد گندم                      نان كماج

 

گوش فيل                    شله زرد  

 

دسر كاسترد ژله                  دسر كاسترد كاكائويي

 

                                   دسر كاسترد دورنگ



حلواي هويج
حلواي هويج

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

roman قرار نبود ... (7)

roman قرار نبود ... (7)

- عقلتو از دست دادي ترسا؟!!!
گوشيو از گوشم فاصله دادم تا صداي جيغ آتوسا كرم نكنه. وقتي خوب جيغ كشيد گفتم:
- اي بابا! زندگي منه! حق ندارم خودم براش تصميم بگيرم؟
- آخه كيو مي خواي از نويد بهتر؟ نيما هم شنيدم ازت خواستگاري كرده و به اونم جواب رد دادي! مي دوني به چه حالي افتاده؟ فكر كردم به اون جواب رد دادي كه نويدو قبول كني! 
- نه اين نه اون ... آقا ولم كن ديگه 
- حداقل يه دليل بيار ...
- من هنوز بچه ام ...
- بيست سالته! بچه اي؟! 
نفسمو با صدا بيرون دادم و گفتم:
- خودتو يادت رفته بيست و سه سالگي شوهر كردي؟ پا هم كه بخوام بذارم جا پاي تو سه سال ديگه وقت دارم.
- من خواستگار به اين خوبي اگه داشتم هجده سالگي شوهر مي كردم احمق!
- بس كن ديگه آتوسا تو تا صبح هم كه جيغ جيغ كني من زير بار نمي رم نظرمم عوض نمي شه. پس سلام به ماني برسون خداحافظ ...
گوشيو قطع كردم و پرتش كردم روي تخت. بعدم از جا بلند شدم و رفتم به سمت اتاق بابا ... بايد باهاش اتمام حجت مي كردم. تقه اي به در زدم و بعد از شنيدن صداي بوق ( يا همون بفرماييد بابا) وارد شدم و درو بستم. بابا نگاهي به سرتاپاي من كرد و گفت:
- چيزي شده كه تو امدي اينجا؟ عادت نداشتي بياي توي اتاق كار من ...
- اومدم باهاتون جدي حرف بزنم ...
- اوه بله ... بفرماييد منم جدي گوش مي كنم.!
- بابا منو دوست داري؟
بابا لحظاتي نگام كرد و گفت:
- مگه مي شه نداشته باشم ته تغاري؟
- نمي ذاري برم بابا؟
انگار به كل فراموش كرده بود چون پرسيد:
- كجا؟
- كانادا ...
فقط سرش را به نشانه منفي تكان داد ... با عجز گفتم:
- چي كار كنم كه بذاري برم؟ يعني هيچ راهي نداره؟
بابا لحظاتي نگام كرد و سپس گفت:
- چرا يه راه داره ...
- چه راهي؟!
- شوهر كن بعد با شوهرت هر جا كه خواستي برو ...
اي خدااااااااااااااا چرا اينقدر ما دخترا بدبختيم دو روزه ديگه مي ترسم بهمون بگن حق نداري آب بخوري شوهر كن بعد اگه اون گذاشت آب بخور. ايشالله نسل مردا از روي كره زمين محو مي شد. انتظار نداشتم بابا هم حرف بقيه را بهم بزنه. با خودم گفتم شايد خود بابا راه حل بهتري ارائه بده. ولي انگار تقدير برام خواباي ديگه اي ديده بود. با خونسردي گفتم:
- اين آخرين راهه؟
- آخرين و تنها ترين راه ...
از جا بلند شدم و گفتم:
- باشه بابا ... 
بدون زدن حرف ديگه اي از اتاق اومدم بيرون. عزيزجون ليواني شربت آناناس دستم داد و گفت:
- نه نه چته؟ چن وقته راه به حال خودت نمي بري؟ عين كفتري كه مونده زير بارون بال بال مي زني؟ چيزيته؟
- نه عزيز جون ... حل مي شه ... انشالله كه حل مي شه ...
- خوب نه نه اگه با من نمي خواي حرف بزني حداقل با خواهرت حرف بزن اون كه جونشه و تو ... خيلي هم نگرانته ...
- باشه عزيز به وقتش با اونم حرف مي زنم ...
- شبرتتو بخور يه ذره جون بگيري ...
شربتو يه نفس سر كشيدم و ليوانشو دادم دست عزيز. دوباره راه اتاقم رو در پيش گرفتم. فكري تو ذهنم بود كه بايد حسابي روش كار مي كردم....
بالاخره پنج شنبه رسيد. برعكس پنج شنبه هاي ديگه حسابي استرس داشتم بيشتر از هميشه به خودم رسيدم ولي باز هم آرايش نكردم ساده بهتر بود! شبنم و بنفشه تو سر هم مي زدن و مي خنديدن ولي من انگار توي اين دنيا نبودم فقط تو فكر نقشه ام بودم. بنفشه زد سر شونه ام و گفت:
- چته؟! تو فكري؟!
- هيچي ... چيزي نيست ...
- تو گفتي منم باوز كردم .. عين اين اصيل زاده هاي انگليسي شدي! كلاس مي ذاري؟!
- بخواب مينيم بابا! كلاسم كجا بود .. تو فكرم .
- تو فكر شووور؟
- نمي دونم ... شايد ...
- كسيو پيدا كردي؟
- نمي دونم ... شايد ...
- كاسكو .... 
- طوطي عمه اته !
- خب هي حرفتو تكرار مي كني عين طوطي ...
- چي بگم بهت؟
شبنم وارد بحث شد و گفت:
- از دو هفته پيش كه با هم حرف زديم تا الان رنگ و روت كه حسابي پريده تر شده دل و دماغ درست و حسابيم كه نداري. اون هفته هم كه نيومدي پاتوق اين هفته هم كه اومدي عين برج زهرمار شدي. به ما بگو چته شايد بتونيم كمكت كنيم ...
بنفشه گفت:
- تازه يادم رفته بود بگم اون هفته كه نيومدي تا رفتيم توي رستوران گربه هاي چشم رنگي يهو برگشتن طرفمون و پچ پچشون رفت بالا ... بعد نمي دونم چي بهم گفتن كه آقا آرتان براي اولين بار افتخار دادن سرشونو آوردن بالا و يه نگاه مرحمت فرمودن سمت ما ... ولي باور كن همچين اخمي به ما و به دوستاش كرد كه هم ما و هم دوستاش شاشيديم تو خودمون ...
- بي تربيت!
- قربون تو برم من با تربيت!
ماشين را پارك كردم و گفتم:
- بريزين پايين كار داريم ...
- بله ديگه چه كاري واجب تر از شيكم!
شبنم جيغ بنفش كشيد:
- واي بنفشه اين فراريه دوباره اينجاست!
- اون هفته هم بود ...
- عجيب دوست دارم بدونم مال كيه ...
- شرط مي بندم مال صاحب رستورانه ...
دستشونو كشيدم و گفتم:
- اينقدر حرف نزنين بياين بريم ...
همه با هم وارد شديم و اول از همه نگاهم به سمت ميز گربه هاي چشم رنگي كشيده شد. هر چهارنفر حضور داشتن و قبل از ما حاضريشان را زده بودن. بي توجه به آنها نشستم سر ميز و مشغول باد زدن خودم شدم. بنفشه گفت:
- گرمته؟ هوا كه ديگه گرم نيست! من سردمم هست ...
بنفشه چه خبر داشت از درون سوزان من! از كجا مي دونست دوستش چه مسئوليت سنگيني روي دوشش داره سنگيني مي كنه؟ دوباره نگاهم به آن سمت كشيده شد. آرتان هم يك لحظه سرش را بالا گرفت. چشمان خمار عسلي رنگش در ميان صورت گرد و برنزه اش مي درخشيد. بنفشه كنار گوشم ناليد:
- به خدا حالا قلبم وايميسه! چرا اين بشر اينقدر خوش تيپ و نازه؟
شبنم گفت:
- ازش پيداست مث سگ مي مونه ...
بنفشه گفت:
- منم كه سگ پسند!
الان وقتش بود. از جا بلند شدم و گفتم:
- يه لحظه با اجازه ...
شبنم از نگاه من كه صاف به آرتان دوخته شده بود ترسيد و گفت:
- مي خواي چي كار كني؟!
با خنده گفتم:
- مي خوام ازش خواستگاري كنم! به هم ميايم نه؟صداي داد بنفشه و شبنم در اومد. بي توجه به اونا به سمت ميز پسرها راه افتادم نبايد اعتماد به نفسم رو از دست مي دادم. نفس عميقي كشيدم و جلوي ميزشان توقف كردم هر چهار نفر مشغول شوخي و خنده بودند همين كه حضورم را حس كردند نگاه هر چهار نفر به رويم ثابت شد. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

- ببخشيد چند لحظه باهاتون كار دارم ...
بهراد زودتر از بقيه دست و پايش را جمع كرد و سريع از جا برخاست و گفت:
- بفرماييد خواهش مي كنم ... قدم رو چشم ما مي ذاريد ...
با خشم به او نگاه كردم و گفتم:
- با شما هيچ كاري ندارم ...
بيچاره بهرادد و نشست. اينبار فربد خواست دهان باز كند و حرفي بزند كه آرتان غريد:
- ساكت باش فربد ...
سپس با يك تا ابروي بالا پريده نگاهي به من كرد و گفت:
- امرتونو بفرماييد خانم؟
سعي كردم مثل خودش با غرور نگاهش كنم و گفتم:
- مي تونم چند لحظه با شما تنها صحبت كنم؟
آرتان پوزخندي زد و گفت:
- نخير.
كم مانده بود با مشت بكوبم تو صورت خوشگلش و بي ريختش كنم. مرتيكه نكبت! تو فكر كردي چه خري هستي كه داري براي من كه خودم خداي كلاس گذاشتنم كلاس مي ذاري؟ سعي كردم از در قدرت وارد بشم و از همين رو گفتم:
- شازده پسر ... نمي خوام بخورمت فقط مي خوام باهات يه معامله بكنم حالا هم چند لحظه بيا بشين سر اون ميز و به حرف هاي من گوش كن.
سپس با تمسخر اضافه كردم:
- فكر ميكردم شجاع تر از اين حرف ها باشي!
حسابي به او برخورد چون بدون لحظه اي مكث از جا برخاست و بدون نگاه كردن به سمت من و حتي بدون توجه به جايي كه نشان داده بودم در گوشه اي ترين نقطه سالن سر ميزي دو نفره نشست. به ناچار من هم كنارش نشستم و يك لحظه نگاهم به بنفشه و شبنم افتاد كه با دهان باز و چشماني گشاد شده اندازه نعلبكي به من نگاه مي كردند. آرتان كه متوجه نگاه من شده بود پوزخندي زد و گفت:
- فكر كنم شرطو بردين! حالا شام امشب مهمون كدوم دوستتون هستين؟
سرم را كج كردم و گفتم:
- اين مسخره بازيا مخصوص پسراست! اين كارا در شان ما دخترا نيست بعدشم انگار شما خيلي خودتو دست بالا گرفتي!
همان پوزخنده مسخره كنار لبش نشست و زمزمه كرد:
- الان معلوم مي شه! 
با آمدن گارسون آرتان نيم نگاهي به من كرد و گفت:
- كارتون خيلي طول مي كشه؟ 
- تقريباً ...
- پس من شاممو سفارش مي دم. 
به تبعيت از او من هم شامم را سفارش دادم و هر دو در سكوت به رو ميزي خيره شديم. آخر آرتان طاقت نياورد و گفت:
- خانوم كوچولو ... وقت براي من طلاست! اگه حرفي براي گفتن نداري بهتره كه من برم پيش دوستام.
نفس عميقي كشيدم و گفتم:
- ببين آقا بزرگ ... دوستام منو خوب مي شناسن! من حاضر بودم سرم بره ولي با هيچ پسري در اين روابط هم كلام نشم. حرفايي كه مي خوام بزنم شايد از نظر شما خنده دار باشه ولي اينو بدون كه من چاره اي جز اين نداشتم ...
دستشو به نشانه سكوت بالا آورد و گفت:
- حوصله صغري كبري چيدناي دخترونه رو ندارم ... برو سر اصل مطلب ...
با حرص گفتم:
- ولي بايد بشنوي چون به اصل ماجرا كمك مي كنه ...
وقتي سكوتش را ديدم ادامه دادم:
- من اسمم ترساست ... دومين دختر يه خونواده متمول هستم ... تا حالا هر چي كه خواستم به دست آوردم. خواهر بزرگم ازدواج كرده و رفته ... مادرمم يك سال بيشتره كه فوت كرده ... بابام خيلي خيلي دوستم داره و روم حساسه ... فعلا هم من توي خونه تنها با عزيزم كه مادر پدرم هست زندگي مي كنم. از اينا بگذريم ... قصد من اينه كه از شما براي انجام يه كاري كمك بگيرم ... خيلي هاي ديگه هستن كه با كمال ميل حاضرن اين كارو براي من انجام بدن ولي من تمايلي به اونا ندارم چون اونا دنبال منافع خودشون هستن ... من دنبال يه آدم بي طرف مي گشتم. من الان بيست سالمه دو ساله كه دارم پشت كنكور در جا مي زنمو امسال كه قبول نشدم از بابام خواستم كه منو براي تحصيلات بفرسته كانادا ولي بابام بنا به يه سري دلايل بهم اين اجازه رو نمي ده ... اين آخري به خاطر اصرار بيش از اندازه من آب پاكي رو ريخت روي دست من و گفت فقط در صورتي كه ازدواج كنم مي ذاره كه برم ... 
حرفم كه به اينجا رسيد سكوت كردم. آرتان كه تا آن لحظه ساكت به حرف هاي من گوش مي كرد به حرف آمد و گفت:
- خب! حالا من بايد چي كار كنم؟
سرم را بالا آوردم و به ني ني چشمان عسلي اش خيره شدم نمي دانم چقدر طول كشيد ولي آرتان به آرامي نگاهش را از من گرفت و به غذاها كه گارسون روي ميز مي چيد خيره شد. بعد از رفتن گارسون فرصت را غنميت شمردم ... نفسم را آزاد كردم و گفتم:
- با من ازدواج كن!
ناگهان آرتان منفجر شد. زد زير خنده و چنان مي خنديد كه همه نگاه ها به سمتمان برگشته بود. تا به حال خنده صدادار آرتان را نديده بود و براي همين هم از تعجب خشك شده بودم و به او زل زده بودم. بعد از چند لحظه كه خوب خنديد از جا بلند شد و گفت:
- دختره ديوونه!
قبل از اينكه فرصت كند از ميز فاصله بگيرد صدايش كردم:
- آرتان ... لطفا بگير بشين و بذار حرفم تموم بشه ...
دستش را به نشانه اينكه برو بابا! تكان داد و خواست برود كه پريدم جلويش و گفتم:
- هنوز حرف من تموم نشده ...
كمي به سمتم خم شد كه ترسيدم و يك قدم عقب رفتم. همه نگاه ها به سمت ما بود. آرتان كه از اين وضع كلافه شده بود گفت:
- بشينم بازم به چرت و پرت هاي تو گوش كنم؟ همه جور ابراز علاقه اي ديده بودم جز اين مدلي ... توهم زدي خانوم كوچولو!
اعصابم خورد شده بود. تا به حال آنقدر تحقير نشده بودم. دلم مي خواست چنان دادي سرش بكشم كه ديگه جرئت نكنه با من ايينطور حرف بزنه. همون لحظه با خودم عهد بستم كه اگه تونستم خرش كنم وقتي خرم از پل جست يك دل سير بزنمش به ت
roman قرار نبود ... (7)
roman قرار نبود ... (7)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

شكلك مورچه Ant

شكلك مورچه Ant


۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ameisen-022  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ameisen-020


ameisen-019   ameisen-018  ameisen-017 ameisen-016   ameisen-015  ameisen-014

ameisen-013  ameisen-012  ameisen-011

ameisen-010 ameisen-009  ameisen-008  ameisen-007 ameisen-006   ameisen-005  ameisen-004   ameisen-002   ameisen-001 ameisen-003   

   



شكلك مورچه Ant
شكلك مورچه Ant

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

لقمه مرغ و قارچ

لقمه مرغ و قارچ

سلام به همه دوستان عزيزم .....ماه مبارك رمضان دو روز ديگه از راه مي رسه ....اميدوارم همه شما خوبان ماه بسيار خوبي در پيش داشته باشيد و سفره افطارتون سرشار از گرمي ومحبت باشه.. لطفا حتما من را ياد كنيد ..از همه شما نازنينان التماس دعا دارم .......اين هم يك غذاي لذيذ مناسب افطار كه خيلي سريع حاضر مي شه ...اميدوارم دوست داشته باشيد ....

 

مواد لازم :

سينه مرغ  بدون استخوان :دو عدد

آبليمو :سه قاشق غذا خوري

روغن زيتون :يك قاشق غذا خوري

قارچ :حدودا  150 گرم

پنير پيتزا :چهار ورق

كره :50 گرم

نمك وزعفران و روغن مايع :به مقدار لازم

 

طرز تهيه :

 

ابتدا سينه بدون استخوان را با يك چاقوي تيز به صورت ورقه هايي با ضخامت كم برش مي دهيم .نحوه جدا كردن سينه از استخوان رااينجا نشون دادم .

 

حالا با استيك كوب ، در حاليكه ورقه سينه را لاي پاكت نايلون قرار داديم آن را نازك تر مي كنيم .فقط خيلي به ارامي انجام مي دهيم تا انسجام آن از بين نرود .

 

ورقه هاي سينه را به آبليمو وروغن زيتون ونمك و زعفران دم كرده اغشته مي كنيم و مي گذاريم حدود نيم ساعت مزه دار بشه ..

 

قارچ را به صورت ورقه هاي نازك برش مي هيم و روي حرارت بالا با كمي كره و يك قاشق ابليمو تفت مي هيم و سپس آن را كنار مي گذاريم .

 

در ماهيتابه  دو تا سه قاشق روغن ومابقي كره را مي ريزيم و سپس ورقه هاي سينه  را در ماهيتابه مي چينيم .و حدود پنج دقيقه صبر مي كنيم تا يك سمت خوب سرخ بشه .

سپس ورقه هاي سينه را بر مي گردانيم تا سمت ديگه هم خوب برشه بشه .

حالا حرارت را كم مي كنيم وروي هر تكه سينه نصف ورقه پنير پيتزا و يا  حدود دو قاشق غذا خوري پنير رنده شده  قرار مي دهيم وصبر مي كنيم تا كمي اب بشه .

روي پنير ،حدود دو قاشق غذا خوري قارچ قرار مي دهيم .

در آخر ،هر قطعه را روي ورقه كنارش بر مي گردانيم وكمي فشار مي دهيم ....

غذاي ما آماده هست ...خيلي خوشمزه هست ..نوش جان ...

 

دوستان نازنينم ..چندي پيش خواهر عزيزم براي من در ف ي س ب و ك صفخه اي ساختند كه البته خيلي از شما نازنينان ان را لايك كرديد كه از اين بابت از شما خيلي خيلي متشكرم ..چند روزي است كه خودم مرتب به صفحه ميام و دوست دارم تمام منوي وبلاگ وهمينطور تصاوير جديد اشپزي را در آن قرار بدهم ....اگه شما هم دوست داريد آنجا را لايك كنيد و تصاوير آن را به اشتراك بگذاريد تا من دوستان بيشتري پيدا كنم ....بسيار بسيار از لطف و محبت شما متشكرم و خيلي خوشحال مي شوم شما مهربانان را آنجا ببينم ....

                                             آدرس آن هم    اينجا   است .   

اين هم بعضي از غذا وشيرني ودسر هايي كه خيلي مناسب ماه رمضان هست ...اميدوارم درست بفرماييد و لذت ببريد ...

 حلواي آرد گندم                          شله زرد  

 شيربرنج                         ماقوت

 

َشله زرد قالبي                     شامي گيلاني

 

حليم               آش رشته

 

سوپ جو با سس سفيد             نان كماج

 

باميه                گوش فيل  

 



لقمه مرغ و قارچ
لقمه مرغ و قارچ

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

شكلك كودكان Kids

شكلك كودكان Kids

 ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ 

 ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  baby boy with hat   ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ (4004 bytes)  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩(22868 bytes)

 

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩(25675 bytes)  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩(22868 bytes)

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ (41422 bytes)

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩



شكلك كودكان Kids
شكلك كودكان Kids

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://maskonline.zaminblog.com
آموزش نماکاری روی کوزه
کارتون بامزی
جارو فندکی ماشین
نرم افزار ادعیه و زیارات